شاعرانه های طلبه
شعر های عارفانه عاشقانه







آذر 1396
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  




عشق




جستجو







کد ماوس


 
  نماز شب ...

✨﷽✨
#نماز_شب
♥️همسر شهید چمران :
?وسط شب که مصطفی برای نماز شب بیدار میشد،
طاقت نمی آوردم و میگفتم :
“بسه دیگه ! استراحت کن خسته شدی “
او می گفت : ” تاجر اگر از سرمایه اش خرج کند
بالاخره ورشکست میشود باید سود در بیاورد که زندگیش بگذرد ، ما اگر قرار باشد نماز شب نخوانیم ، ورشکست میشویم. “

?اما من که خیلی شب ها با گریه مصطفی
بیدار می شدم کوتاه نمی آمدم و می گفتم :
” اگر اینها که اینقدر از شما میترسند
بفهمند این طور گریه میکنید …
مگر شما چه معصیت دارید ؟
چه گناهی دارید ؟
خدا همه چیز به شما داده،
همین که شب بلند می شوید خود یک توفیق است “
آن وقت مصطفی گریه اش هق هق می شد
و میگفت :
” آیا به خاطر این توفیق که خدا داده اورا شکر نکنم ؟

موضوعات: حکایات, داستان های خواندنی, داستانک, دانستنی ها
[شنبه 1396-09-18] [ 02:44:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  قابلیت قابل ...

مردی به پیامبر خدا،
حضرت سلیمان، مراجعه کرد و گفت:
ای پیامبر میخواهم به من زبان یکی از حیوانات را یاد دهی.
سلیمان گفت:
تحمل آن را نداری.
اما مرد اصــــــــــرار کرد.
سلیمان پرسید: کدام زبان؟
جواب داد: زبان گـ?ــــربه ها!
سلیمان در گوش او دمید
و عملا زبان گربه ها را آموخت..
روزی دید دو گربه با هم سخن میگفتند.
یکی گفت: غذایی نداری که دارم از گرسنگی میمیرم!
دومی گفت: نه، اما در این خانه خـ?ــــروسی هست که فردا میمیرد،
آنگاه آن را میخوریم
مرد شنید و گفت: به خدا نمیگذارم خروسم را بخورید،
آنرا فروخت!

گربه آمد و از دیگری پرسید: آیا خروس مرد؟ گفت نه،
صاحبش فروختش،
امــــــــــا گـــ?ــوسفند نر آنها خواهد مرد و آن را خواهیم خورد.
صاحب منزل باز هم شنید و رفت گوسفند را فروخت.
گربه گرسنه آمد و پرسید آیا گوسفند مرد؟
گفت : نه! صاحبش آن را فروخت.
اما صاحبخانه خواهد مُرد
و غذایی برای تسلی دهندگان خواهند گذاشت و ما هم از آن میخوریم!

مرد شنید و به شدت برآشفت
نزد پیامبر رفت و گفت گربه ها میگویند امروز خواهم مرد!
خواهش میکنم کاری بکن !
پیامبر پاسخ داد:

خداوند خروس را فدای تو کرد اما آنرا فروختی،
سپس گوسفند را فدای تو کرد آن را هم فروختی،
پس خود را برای وصیت و کفن و دفن آماده کن

حکمت این داستان :
خــــــــــــــــــــداوند الطاف مخفی دارد،
ما انسانها آن را درک نمی کنیم.
او بـــ ـ ـــلا را از ما دور میکند ،
و ما با نادانی خود آن را باز پس میخوانیم…!!

موضوعات: حکایات, داستان های خواندنی, داستانک
 [ 02:41:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت