شاعرانه های طلبه
شعر های عارفانه عاشقانه







اسفند 1395
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




عشق




جستجو







کد ماوس


 
  عاشق باش تا معشوق داشته باشی... ...


با این شعر یاد خودمون افتادم همش میگیم اقا بیا در هر حالی که توروزمرگی هامون گم شدیم و نبود اقا رو حتی حس نمیکنیم…

موضوعات: احادیث, حکایات, سخنی باشما, تربیتی(خانوادگی)
[جمعه 1395-12-06] [ 02:34:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  یا امام حسن(ع) ...

جانم امام حسن….

 مهمان نوازی امام حسن (علیه السلام)

عربی بسیار زشت‌ رو، مهمان امام حسن مجتبی (علیه السلام) گردید.

بر سر سفره غذا نشست و با حرص و اشتهای فراوان مشغول غذا خوردن شد.

از آنجا که امام بسیار کریم بود، از غذا خوردن او خرسند بود و تبسم کرد و فرمود ای عرب، ازدواج کرده‌ ای یا مجردی؟

عرض کرد ازدواج کرده ‌ام.

امام فرمود چند فرزند داری؟

عرض کرد هشت دختر دارم که شکل و قیافه من از همه بهتر است، اما آنها از من پرخورترند!

حضرت تبسم کرد و ده هزار درهم به او بخشید و گفت این سهم تو و زوجه و هشت دختری که داری.

منبع: لطائف الطوائف، صفحه 139

آخر یه روز شیعه برات حرم میسازه

حرم برای تو شه کرم میسازه

موضوعات: احادیث, دهه ی فجر, حکایات, امام حسن(ع)
 [ 02:32:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  نخونی از دستت رفته.... ...

سؤال و جواب در کلاس درس.

استاد: به نظر شما چرا حضرت محمد(ص)،

دانشجوها: اللهم صل علی محمد و آل محمد!

استاد: بله آفرین! میخواستم از شما بپرسم که چرا حضرت محمد…

دانشجوها: اللهم صل علی محمد و آل محمد!

استاد: انشاء الله!

به نظر شما چرا حضرت محمد…

دانشجوها : اللهم صل علی محمد و آل محمد!

استاد: لا اله الا الله! چرا آن حضرت…

دانشجوها : کدام حضرت؟

استاد: حضرت محمد!

دانشجوها: اللهم صل علی محمد و آل محمد…!!!!

حال کردین؟؟؟

اصلأ حواستون بود مجبورتون کردم صلوات بفرستین؟؟

ثواب این صلوات ها 90تاش مال خودتون ده تاش هم برای اموات من.

موضوعات: به توکل نام اعظمش سلام, شهیدان, دلانه هام, احادیث, بوی کربلا, حرف دل نه شعر, مسابقه ی سبک زندگی عاشورایی, عکس ها, حدیث, شهادت حضرت معصومه(س), دهه ی فجر, ولادت حضرت زینب(س), حکایات, سخنی باشما, آقا را از هر طرف بخوانی آقاست...., انتظار, اقتصاد مقاومتی, تربیتی(خانوادگی), حضرت فاطمه الزهرا(س), لحظه ای با علما...., امام حسن(ع), طنازانه
 [ 02:30:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  دوازده... ...


یاصاحب الزمان عج

جمعه ها چشم من حال هوا بارانی ست

تک تک ثانیه هازخمی غربت خوانی ست

مرگ تدریجی یک جمعه ی پردرد شده

بی تو انگار نفسهای دلم طوفانی ست

اللهم عجل لولیک الفرج

موضوعات: احادیث, عکس ها, حکایات, سخنی باشما, انتظار
 [ 02:29:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  مبلغ واقعی.... ...

سه تا دانشجو بودیم توی دانشگاهی در یکی از شهرهای کوچک قرار گذاشتیم همخونه بشیم.

خونه های اجاره ای کم بودند و اغلب قیمتشون بالا .

می خواستیم به دانشگاه نزدیک باشیم قیمتشم به بودجمون برسه.تا اینکه خونه ی پیر زنی را نشانمان دادند . نزدیک دانشگاه ،تمیزو از هر لحاظ عالی. فقط مونده بود اجاره بها!!!

گفتند این پیرزن اول می خواد با شما صحبت کنه، رفتیم خونه اش و شرایطمون رو گفتیم

پیرزن قبول کرد اجاره را طبق بودجمون بدیم

که خیلی عالی بود .

فقط یه شرط داشت که هممونو شوکه کرد

اون گفت که هرشب باید یکی از شماها برای نماز منو به مسجد ببره در ضمن تا وقتی که اینجایید باید نمازاتون رو بخونید.

واقعا عجب شرطی

هممون مونده بودیم من پسری بودم که همیشه دوستامو که نماز می خوندن مسخره می کردم دوتا دوست دیگمم ندیده بودم نماز بخونن .اما شرایط خونه هم خیلی عالی بود.

پس از کمی مشورت قبول کردیم.

پیرزن گفت یه ترم اینجا باشین اگه شرطو اجرا کردین می تونین تا فارغ التحصیلی همینجا باشید.

خلاصه وسایل خو مونو بردیم توی خونه ی پیرزن.شب اول قرار شد یکی از دوستام پیرزنو ببره تا مسجد که پهلوی خونه بود.پاشد رفت و پیرزنو همراهی کرد.نیم ساعت بعد اومد و گفت مجبور شدم برم مسجد نماز جماعت شرکت کنم.

هممون خندیدیم.

شب بعد من پیرزنو همراهی کردم با اینکه برام سخت بود رفتم صف آخر ایستادم و تا جایی که بلد بودم نماز جماعتو خوندم.

برگشتنه پیرزن گفت شرط که یادتون نرفته

من صبحا ندیدم برای نماز بیدار بشید.

به دوستام گفتم از فردا ساعتمونو کوک کردیم صبح زود بیدار شدیم چراغو روشن کردیم و خوابیدیم.

شب بعد از مسجد پیر زن یک قابلمه غذای خوشمزه که درست کرده بود برامون آورد.

واقعا عالی بود بعد چند روز غذای عالی.

کم کم هر سه شب یکیمون میرفتیم نماز جماعت

برامون جالب بود.

بعد یک ماه که صبح پامیشدیمو چراغو روشن می کردیم کم کم وسوسه شدم نماز صبح بخونم من که بیدار می شدم شروع کردم به نماز صبح خوندن. بعد چند روز دوتا دوست دیگه هم نماز صبح خودشونو می خوندند.

واقعا لذت بخش بود .لذتی که تا حالا تجربه نکرده بودم.

تا آخر ترم هر سه تا با پیر زن به مسجد میرفتیم نماز جماعت .خودمم باورم نمی شد.

نماز خون شده بودم

اصلا اون خونه حال و هوای خاصی داشت.هرسه تامون تغییر کرده بودیم.بعضی وقتا هم پیرزن از یکیمون خواهش می کرد یه سوره کوچک قرآن را بامعنی براش بخونیم.

تازه با قرآن و معانی اون آشنا می شدم.

چقدر عالی بود.

بعد از چهار سال تازه فهمیدیم پیرزن تموم اون سوره ها را حفظ بوده پیرزن ساده ای در یک شهر کوچک فقط با عملش و رفتارش هممونو تغییر داده بود.

خدای بزرگ چقدر سپاسگزارم که چنین فردی را سر راهم گذاشت

خداجو با خداگو فرق دارد

حقیقت با هیاهو فرق دارد

خداگو حاجی مردم فریب است

خداجو مومن حسرت نصیب است

خداجو را هوای سیم و زر نیست

بجز فکر خدا،فکر دگر نیست

موضوعات: احادیث, حکایات, سخنی باشما, تربیتی(خانوادگی)
 [ 02:25:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  خواص چای سبز... ...

ﺯﻧﯽ ﺑﺎ ﺻﻮﺭﺕ ﮐﺒﻮﺩ ﺭﻓﺖ ﺳﺮﺍﻍ ﺩﮐﺘﺮ؛

دﮐﺘﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ؟ ﺯﻥ ﮔﻔﺖ : ﺩﮐﺘﺮ، ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻣﯽ ﯾﺎﺩ ﺧﻮﻧﻪ ، ﻣﻨﻮ ﺯﯾﺮ ﻣﺸﺖ ﻭ ﻟﮕﺪ ﻣﯽﮔﯿﺮه!

ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ :

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺷﻮﻫﺮﺕ ﺍﻭﻣﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﯾﻪ ﻓﻨﺠﻮﻥ ﭼﺎﯼ ﺳﺒﺰ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ ﺑﻪ ﻗﺮﻗﺮﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪه !!!

ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻌﺪ، ﺯﻥ ﺑﺎ ﻇﺎﻫﺮﯼ ﺳﺎﻟﻢ ﻭ ﺳﺮﺯﻧﺪﻩ ﭘﯿﺶ ﺩﮐﺘﺮ ﺑﺮگشت و گفت:

ﺩﮐﺘﺮ، ﻗﺮﻗﺮﻩ ﭼﺎﯼ ﺳﺒﺰ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺍﻭﻣﺪ ﺧﻮﻧﻪ، ﻣﻦ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﻗﺮﻗﺮﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﺎﯼ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺷت و ﺍﻻﻥ ﺭﺍﺑﻄﻤﻮﻥ ﺧﻴﻠﯽ ﺑﻬﺘﺮ ﺷﺪﻩ؛ ﺍﻭﻥ حتی کمتر عصبانی میشه و منو خیلی دوست داره.

دکتر گفت : ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ؟ ﺟﻠﻮﯼ ﺯﺑﻮﻧﺖ ﺭﻭ که ﺑﮕﯿﺮﯼ، ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﺍ ﺣﻞ ﻣﯽشه!!!

اینم از «خواص چای سبز»

موضوعات: احادیث, حکایات, سخنی باشما, تربیتی(خانوادگی), طنازانه
 [ 02:22:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  امام زمان (عج) ...

در امتداد خزان ، روزها زمستانی

و در غیاب شما ، آفتاب زندانی

جسارت است ولی یک سوال میپرسم

چقدر در پس پرده حضور پنهانی ؟

ببین برای شما جمعه ندبه میخوانند

نوادگان زمین خسته از پریشانی

چه وقت میرسد آقا نگاهتان باشد

برای شب زدگان آیت غزل خوانی ؟

چرا نمی رسی ای منتقم ببین امروز

به نیزه ها شده قرآن به دست شیطانی

دوباره پنجره ها ، زل زدن به غربت شهر

در انتظار شما ای طلوع پایانی

موضوعات: احادیث, انتظار
 [ 02:20:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  دوره.... ...

در زمانهای قدیم مردمی بادیه نشین زندگی میکردند که در بین آنها مردی بود که مادرش دچار آلزایمر و نسیان بود و میخواست در طول روز پسرش کنارش باشد.

و این امر مرد را آزار میداد فکر میکرد در چشم مردم کوچک شده است.

هنگامی که موعد کوچ رسید مرد به همسرش گفت مادرم را نیاور بگذار اینجا بماند و مقداری غذا هم برایش بگذار تا اینجا بماند و از شرش راحت شوم تا گرگ او را بخورد یا بمیرد.

همسرش گفت باشه آنچه میگویی انجام میدهم! همه آماده ی کوچ شدند؛ زن هم مادر شوهرش را گذاشت و مقداری آب و غذا در کنارش قرار داد و کودک یک ساله ی خود را هم پیش زن گذاشت و رفتند.

آنها فقط همین یک کودک را داشتند که پسر بود و مرد به پسرش علاقه ی فراوانی داشت و اوقات فراقت با او بازی میکرد و از دیدنش شاد میشد.

وقتی مسافتی را رفتند تا هنگام ظهر برای استراحت ایستاند و مردم همه مشغول استراحت و غذا خوردن شدند مرد به زنش گفت پسرم را بیاور تا با او بازی کنم.

زن به شوهرش گفت او را پیش مادرت گذاشتم، مرد به شدت عصبانی شد و داد زد که چرا اینکار را کردی همسرش پاسخ داد ما او را نمیخواهیم زیرا بعد او تو را همانطور که مادرت را گذاشتی و رفتی خواهد گذاشت تا بمیری.

حرف زن مانند صاعقه به قلب مرد خورد و سریع اسب خود را سوار شد و به سمت مادرش و فرزندش رفت زیرا پس از کوچ همیشه گرگان بسمت آنجا می آمدند تا از باقی مانده ی وسایل شاید چیزی برای خوردن پیدا کنند.

مرد وقتی رسید دید مادرش فرزند را بلند کرده و گرگان دور آنها هستند و پیرزن به سمتشان سنگ پرتاب میکند و تلاش میکند که کودک را از گرگها حفظ کند.

مرد گرگها را دور کرده و مادر و فرزندش را بازمیگرداند و از آن به بعد موقع کوچ اول مادرش را سوار بر شتر میکرد و خود با اسب دنبالش روان میشد و از مادرش مانند چشمش مواظبت میکرد و زنش در نزدش مقامش بالا رفت.

“انسان وقتی به دنیا می آید بند نافش را میبرند، ولی جایش همیشه می ماند تا فراموش نکند که برای تغذیه به یک زن بزرگ وصل بوده

موضوعات: احادیث, حکایات, سخنی باشما, تربیتی(خانوادگی)
 [ 02:19:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  دل غافل... ...


درکشورماچه خبراست درکشورهای دیگرچه خبر…….

موضوعات: احادیث, حکایات, سخنی باشما
 [ 11:58:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  شیطان تر از شیطان.... ...

 شیطان گفت: وای به حال تو که از من بدتری

شیطان با بنده ای همسفر شد

موقع نماز صبح، بنده نماز نخوند

 موقع ظهر و عصر هم، نماز نخوند

 موقع مغرب و عشاء رسید، بازم بنده نماز بجای نیاورد

 موقع خواب شیطان به بنده گفت من با تو زیر یک سقف نمی خوابم

 چون پنج وقت موقع نماز شد و تو یک نماز نخوندی میترسم غضبی از آسمان بر این سقف نازل بشه

 که من هم با تو شامل بشم

 بنده گفت تو شیطانی و من بنده خدا ، چطور غضب بر من نازل بشه ؟

 شیطان در جواب گفت من فقط یک سجده اونم به بنده خدا نکردم از بهشت رانده شدم و تا روز قیامت لعن شدم

 در صورتیکه تو از صبح تا حالا باید چند سجده به خالق میکردی و نکردی وای به حال تو که از من بدتری ؟؟؟؟

«شیطان که رانده شد بجز یک خطا نکرد

خــود را بـه سـجـده ی آدم رضــا نـکـرد

شـیــطان هـــزار بــار بـه از بــی نـمـــاز

او سجــده بـر آدم و او بـر خــدا نـکـرد»

موضوعات: احادیث, حکایات, سخنی باشما, تربیتی(خانوادگی)
 [ 11:57:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  دلا درس گیر.... ...


کار جالب دختر روستایی برای مادر بزرگش که سواد نداره دستور مصرف داروها رو اینجوری نوشته

موضوعات: احادیث, عکس ها, حکایات, سخنی باشما, تربیتی(خانوادگی), لحظه ای با علما....
 [ 11:54:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  گاهی.... ...

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی…

گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی …

گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات…

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که…

گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای…!

که می شناسی بنشینی و"فقط” نگاه کنی…

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود…

گاهی دلگیری…شاید از خودت…شاید

موضوعات: احادیث, حرف دل نه شعر, سخنی باشما
 [ 11:52:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  یا صاحب الزمان(عج) ...


یا صاحب الزمان (عج )

موضوعات: احادیث
 [ 11:51:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  دار مکافات ...


دنیادارمکافات

موضوعات: احادیث
 [ 11:49:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  زندگی یعنی.... ...

قهر بودیم ، در حال نماز خوندن بود ..

نمازش که تموم شد هنوز پشت به اون ورنشسته بودم

کتاب شعرش و برداشت و با یه لحنِ دلنشین شروع کرد به خوندن

ولی من باز باهاش قهر بودم …!!!

کتاب و گذاشت کنار ، بهم نگاه کرد و گفت :

“غزل تمام ، نمازش تمام ،دنیا مات ، سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد”

باز هم بهش نگاه نکردم …

اینبار پرسید : عاشقمی؟؟ سکوت کردم …

گفت: “عاشقم گر نیستی لطفی بکن نفرت بورز …

بی تفاوت بودنت هر لحظه آبم می کند”

دوباره با لبخند پرسید : عاشقمی مگه نه ؟؟؟

گفتم : نـــــــه

گفت : ” لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری ..

که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری ”

زدم زیرِ خنده … و رو بروش نشستم …

دیگه نتونستم بهش نگم وجودش چقدر آرامش بخشه …

بهش نگاه کردم و از ته دل گفتم :

خدا رو شکر که هستی …

موضوعات: احادیث
 [ 11:48:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  یا صاحب الزمان... ...


السلام علیک یا صاحب الزمان (عج )

موضوعات: احادیث
 [ 11:46:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  باز جمعه... ...

صبح آدینه بیامد، یار ما اکنون بیا

وصل تو شد آرزویم ای گل جانان بیا

گر گنهکارم بیا و توبه را یادم بده

توبه با روی تو دیدن می شود آسان بیا

روز و شب در آرزوی دیدنت دل می تپد

ای گل نرگس کجایی با لب خندان بیا

قصه ی تاریک من در زندگی افسانه شد

قصه گوی زندگی با قصه ام شادان بیا

گر که لبخندت ببینم زندگی آسان شود

ای همه هستی من ای یوسف کنعان بیا

موضوعات: احادیث
 [ 11:45:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  خیابان شهید.... ...


لبیک یا خامنه ای

موضوعات: احادیث
 [ 11:43:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  وظیفه ی ما.... ...

وظیفه ی ما در دوران غیبت چیست

پاسخ مرحوم آیت الله بهجت فومنی

گویا ائمه ی ما این مطلب را با ما اتمام حجت کرده اند،و لذا فرموده اند:"برای فرج،بسیار دعا کنید". البته نه لقلقه ی زبان‼

و نیز فرموده اند:"به راه و رسم نخستین عمل کنید".

یعنی در وقایع و رویدادهای تازه آنگونه که در گذشته عمل میکردید،عمل کنید.

ائمه به ما یاد داده اند،که به یقینیات عمل کنیم، و هر کجا یقین نداشتیم توقف و احتیاط نماییم.

600نکته:23/1

موضوعات: احادیث
 [ 11:42:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  خوشید عالم تاب،بتاب.... ...

 مهدے جان 

 در امتداد خزان ، روزها زمستانی

و در غیاب شما ، آفتاب زندانی

جسارت است ولی یک سوال می پرسم

چقدر در پس پرده حضور پنهانی ؟

ببین برای شما جمعه ندبه می خوانند.

موضوعات: احادیث
 [ 11:41:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  بخوان،یاد بگیر...  ...

سه تا دانشجو بودیم توی دانشگاهی در یکی از شهرهای کوچک قرار گذاشتیم همخونه بشیم.

خونه های اجاره ای کم بودند و اغلب قیمتشون بالا .

می خواستیم به دانشگاه نزدیک باشیم قیمتشم به بودجمون برسه.تا اینکه خونه ی پیر زنی را نشانمان دادند . نزدیک دانشگاه ،تمیزو از هر لحاظ عالی. فقط مونده بود اجاره بها!!!

گفتند این پیرزن اول می خواد با شما صحبت کنه، رفتیم خونه اش و شرایطمون رو گفتیم

پیرزن قبول کرد اجاره را طبق بودجمون بدیم

که خیلی عالی بود .

فقط یه شرط داشت که هممونو شوکه کرد

اون گفت که هرشب باید یکی از شماها برای نماز منو به مسجد ببره در ضمن تا وقتی که اینجایید باید نمازاتون رو بخونید.

واقعا عجب شرطی

هممون مونده بودیم من پسری بودم که همیشه دوستامو که نماز می خوندن مسخره می کردم دوتا دوست دیگمم ندیده بودم نماز بخونن .اما شرایط خونه هم خیلی عالی بود.

پس از کمی مشورت قبول کردیم.

پیرزن گفت یه ترم اینجا باشین اگه شرطو اجرا کردین می تونین تا فارغ التحصیلی همینجا باشید.

خلاصه وسایل خو مونو بردیم توی خونه ی پیرزن.شب اول قرار شد یکی از دوستام پیرزنو ببره تا مسجد که پهلوی خونه بود.پاشد رفت و پیرزنو همراهی کرد.نیم ساعت بعد اومد و گفت مجبور شدم برم مسجد نماز جماعت شرکت کنم.

هممون خندیدیم.

شب بعد من پیرزنو همراهی کردم با اینکه برام سخت بود رفتم صف آخر ایستادم و تا جایی که بلد بودم نماز جماعتو خوندم.

برگشتنه پیرزن گفت شرط که یادتون نرفته

من صبحا ندیدم برای نماز بیدار بشید.

به دوستام گفتم از فردا ساعتمونو کوک کردیم صبح زود بیدار شدیم چراغو روشن کردیم و خوابیدیم.

شب بعد از مسجد پیر زن یک قابلمه غذای خوشمزه که درست کرده بود برامون آورد.

واقعا عالی بود بعد چند روز غذای عالی.

کم کم هر سه شب یکیمون میرفتیم نماز جماعت

برامون جالب بود.

بعد یک ماه که صبح پامیشدیمو چراغو روشن می کردیم کم کم وسوسه شدم نماز صبح بخونم من که بیدار می شدم شروع کردم به نماز صبح خوندن. بعد چند روز دوتا دوست دیگه هم نماز صبح خودشونو می خوندند.

واقعا لذت بخش بود .لذتی که تا حالا تجربه نکرده بودم.

تا آخر ترم هر سه تا با پیر زن به مسجد میرفتیم نماز جماعت .خودمم باورم نمی شد.

نماز خون شده بودم

اصلا اون خونه حال و هوای خاصی داشت.هرسه تامون تغییر کرده بودیم.بعضی وقتا هم پیرزن از یکیمون خواهش می کرد یه سوره کوچک قرآن را بامعنی براش بخونیم.

تازه با قرآن و معانی اون آشنا می شدم.

چقدر عالی بود.

بعد از چهار سال تازه فهمیدیم پیرزن تموم اون سوره ها را حفظ بوده پیرزن ساده ای در یک شهر کوچک فقط با عملش و رفتارش هممونو تغییر داده بود.

خدای بزرگ چقدر سپاسگزارم که چنین فردی را سر راهم گذاشتی.

خداجو با خداگو فرق دارد

حقیقت با هیاهو فرق دارد

خداگو حاجی مردم فریب است

خداجو مومن حسرت نصیب است

خداجو را هوای سیم و زر نیست

بجز فکر خدا،فکر دگر نیست

موضوعات: احادیث
 [ 11:39:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  حیدر.... ...


ﺟﺮﺝ ﺟﺮﺩﺍﻕ ﻣﺴﯿﺤﯽ 200 ﺑﺎﺭ ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻼﻏﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ.

ﺧﻮﺩ ﺟﺮﺝ ﺟﺮﺩﺍﻕ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻫﻤﺎﯾﺶ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻢ ﮐﺘﺎﺑﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﺎﺳﺖ.

ﺟﺮﺝ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ : ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ؟

ﺩﻭﺳﺖ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻢ ﮔﻔت:1400 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺣﺪﻭﺩﺍ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ.

ﺟﺮﺝ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻄﺎﻟﺐ 1400 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺮﻭﯾﯽ ﺍﯾﻦ ﻫﺪﯾﻪ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﺮﺩﻡ.

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻼﻍ ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﺯﺩﻡ ﻭ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮔﺬﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ.

ﯾﮏ ﻣﻄﻠﺒﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﮐﻪ ﻧﻈﺮﻡ ﺭﺍ ﺟﻠﺐ ﮐﺮﺩ : ‏(ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﻭﻟﯿﻪ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﯾﻨﺎﺕ ﻭ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﻋﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺍﺳﺖ).

ﺟﺮﺝ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ : ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ ﻧﺪﺍﺩﻡ ﻭ ﮐﺘﺎﺏ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﻧﺮﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺴﯽ ﺑﯿﻦ ﺍﻟﻤﻠﻠﯽ ﺷﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ، ﺟﺪﯾﺪﺗﺮﯾﻦ ﯾﺎﻓﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﻠﻤﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ.

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﻤﺘﺪﺍﻥ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻟﻪ ﻋﻠﻤﯽ ﺍﺵ ﺍﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺗﺤﻘﯿﻘﺎﺕ ﻋﻠﻤﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﻩ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﻫﻤﻪ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﺭﺍ ﺁﺏ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯿﺪﻫﺪ.

ﺟﺮﺝ ﺟﺮﺩﺍﻕ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻥ ﺟﻤﻠﻪ ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻼﻏﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻓﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﺁﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﺁﻥ ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﺎﺳﻒ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻏﺎﻓﻞ ﺑﻮﺩﻡ…

ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪﻡ ﻧﮕﺮﺷﻬﺎ ﻭ ﯾﺎﻓﺘﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺍﻓﻘﻬﺎﯼ ﺟﺪﯾﺪﯼ ﺍﺯ ﻋﻠﻮﻡ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺁﺷﮑﺎﺭ ﻣﯿﺸﺪ.

ﺟﺮﺝ ﺟﺮﺩﺍﻕ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﺵ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪ 200 ﺑﺎﺭ ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻼﻏﻪ

ﺭﺍﺑﺨﻮﺍﻧﺪ. ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻬﺎ ﺗﺎﮐﻨﻮﻥ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻼﻏﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﯾﻢ؟

ﯾﮑﺒﺎﺭ؟ ﯾﮏ ﺧﻄﺒﻪ؟

ﺁﯾﺎ ﻣﻮﻻﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﯿﻢ؟

ﭘﺸﺖ ﺟﻠﺪ ﻛﺘﺎﺏ ﺟﺮﺝ ﺟﺮﺩﺍﻕ ﻣﺴﻴﺤﻰ ﭼﻨﯿﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ :

O’Ali,

If I say you’re superior to Jesus Christ, my religion

cannot accept it!

If I say he’s superior to you, my conscience won’t

accept it!

I don’t say you’re God!

…So, tell us yourself, o’Ali:

Who are you !?

” ﺍﻯ ﻋﻠﻰ!

ﺍﮔﺮ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﺴﻴﺢ ﺑﺎﻻﺗﺮﻯ،

ﺩﻳﻨﻢ ﻧﻤﻰ ﭘﺬﻳﺮﺩ!

ﺍﮔﺮ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺳﺖ،

ﻭﺟﺪﺍﻧﻢ ﻧﻤﻰ ﭘﺬﻳﺮﺩ!

ﻧﻤﻰ ﮔﻮﻳﻢ ﺗﻮ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺘﻰ…!

ﭘﺲ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﻮ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺍﻯ ﻋﻠﻰ

ﺗﻮ ﻛﻴﺴﺘﻰ؟ !

#مولاعلی_علیه_السلام

موضوعات: احادیث
 [ 11:33:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  مهدویت.... ...


ای دل بسوز تاشب احیانیامده

تقدیرما هنوز به دنیا نیامده

فرقی نکرده ایم زاحیا سال پیش

گویی به ما قباله تقوا نیامده

باحال انتظاربه سوی توبه شتاب کنیم

شتاب کن تاکه یوسف زهرا نیامده

#مهدویت

موضوعات: احادیث
 [ 11:30:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت