شاعرانه های طلبه
شعر های عارفانه عاشقانه







دی 1396
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            




عشق




جستجو







کد ماوس


 
  دنیا ...

​اين دنياى كوچك و هفت ميليارد آدم؟

يعنى تو باور مى كنى؟

شمرده اى؟

كى شمرده است؟

جز اين سياستمدارها

ديده اى كسى آدم بشمرد؟

باور نكن

نارنجى!

باور نكن

سبزآبى كبود من

باور كن

همه ى دنيا فقط تويى

و برخى دوستان

بقيه هم تكرارى اند.
عباس معروفى  ?

موضوعات: ادبی
[چهارشنبه 1396-10-06] [ 10:16:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  نخند ...

​کجاها نباید خندید؟!
 به سرآستین پاره ی کارگری

که دیوارت را می چیند , نخند 
 به پسرکی که آدامس می فروشد

و تو هرگز نمی خری ، نخند

 به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه

می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند , نخند 
به دستان پدرت…

به جارو کردن مادرت…

به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی

به سر دارد …

به پارگی ریز جوراب کسی درمجلسی

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان , نخند

نخند که دنیا ارزشش را ندارد …

که هرگز نمی دانی

چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند :
آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای

همه چیز و همه کسند …
آدم هایی که برای زندگی تقلّا می کنند …

بار می برند …

بی خوابی می کشند …

کهنه می پوشند …

جار می زنند …

سرما و گرما را تحمل می کنند

و گاهی خجالت هم می کشند …
خیلی ساده :
  هرگز به آدم هایی که ضعیفتر از تو هستند , نخند . روزی ممکن است تو جای آنها باشی . کسی چه میداند ؟

موضوعات: تربیتی(خانوادگی), تلنگر
 [ 10:12:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  حج ...

​گفت: سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود

و از وصله‌دوزی سیصد و پنجاه درم جمع کردم، امسال قصد حج کردم تا بروم.
روزی سرپوشیده‌ای که در خانه است حامله بود، از همسایه بوی طعامی می‌آمد.
مرا گفت: برو و پاره‌ای بیار از آن طعام. من رفتم به در خانه همسایه آن حال خبر دادم.
همسایه گریست و گفت: بدان که سه شبانه‌روز بود که اطفال من هیچ نخورده بودند. امروز خری مرده دیدم. بار را از وی جدا کردم و طعام ساختم، بر شما حلال نباشد.
چون این بشنیدم آتش در جان من افتاد.

آن سیصد و پنجاه درهم برداشتم و بدو دادم، گفتم: نفقه ی اطفال کن که حج ما این است.
عطار 

تذكرة_الأولياء_را_بخوانیم 

موضوعات: حکایات, تربیتی(خانوادگی), ادبی, داستان های خواندنی, تلنگر
 [ 10:10:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت